اینو گفتی یاد یه خاطره افتادم
البته ربطی نداره ها
ولی خوب یادم اومد
:دی
یه مدت پیش تو تاکسی بودم
هر چی من می رفتم تو در
پسره بغلی فاصله اش با من کمتر می شد
مسیر جوری بود که نمی شد پیاده بشم
کم کم در طول مسیر از عصبانیت قرمز شده بودم
که چشمم افتاد به بغل دستیه پسره
دیدم اون یارو طفلی هم هی خودشو...