در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو كاج روييدند
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست مي ديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانه ي باد
يكي از كاج ها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامل كن
ريشه هايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن
كاج...