مرا حالي است با جانان که جانم در نمي گنجد
مرا سري است با دلبر که دل در بر نمي گنجد
خرابات است و ما سرمست و ساقي جام مي بر دست
در اين خلوتسراي دل بجز دلبر نمي گنجد
چه غوغايي است درد او که در هر دل نمي باشد
چه سودائي است عشق او که در هر سر نمي گنجد
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
تو چشم نگردان كه دلم تاب ندارد
تردید ندارم كه لبت شاد قشنگ است
با خاطره ات زنده ام و شاد چنان كه
در گوشه ی زندان كنمت یاد قشنگ است
من خانه خرابت شده ام گرچه بگویند
در كار جهان خانه ی آباد قشنگ است
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم