خسته ام انگار یک عمرست تنها مانده ام
غرق تابوتی از آجر بوده ام جا مانده ام
پیش چشم کور این آئینه ها آخر شکست
خرده هائی از وجودم آنچه بر جا مانده ام
بوی غربت از صدای خنده ی لب می چکد
طعمی از سردی نموری باز اما مانده ام
یک نفر من را از این سردرگمی بیرون کند
خوب دنبالم بگردد رفته ام یا مانده ام...