حكايت
تو در پي بهار ميروي از اين ديار
ومن به انتظار ديدنت نشسته ام به انتظار
چقدر دير ميگذشت بحظه هاي بي تو بودنم
صبور بودمو تو دير ميرسيده اي سر قرار
پر از هراس خنده ها و بوسه هاي دزدكي
براي لحظه اي نگاه پناه ميگرفته ام به گوشه و كنار
هزار بار گفته ام كه عاشقانه دوست دارمت
به خنده گفته...