زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وكرنه با تو شرح دهم داستان فراق
رفيق خيل خيالم و همنشين شكيب
قرين اتش هجران و هم قران فراق...
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال
بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق
سري كه بر سر كردون به فخر مي سودم
به راستان كه نهادم بر استان فراق
جكونه باز كنم بال در هواي وصال
كه ريخت...