صدا در حنجره می شکند
و بغض معنایی دوباره می یابد
من به اوای سرد موسیقی
وقتی نام تو را
تکرار می کند در نت های بی معنی خود
ایمان دارم
من ایمان دارم که خدا
هنوز هست بین ما
که این نوشته های بی اهنگ
می رسد روزی
به دست گرم خدا
برای برادرم اطا
"ژهرا"
خیره شو به ماه
می خوام انعکاس برق چشمانم
جدا از فاصله ها
جدا از هزازان قانون
نمایان شود در سیاهی چشمانت
می خواهم باور را به سخره بگیرم
تا وجودت را از من نگیرد
می خواهم باشی تا خدا هست
می خواهم خداباشد شاهد زمزمه ی دلم
که می گویم برایت
از حالی بهتر
از کنار هم بودن ها
برای برادرم اطا
"زهرا"
پنجره را باز کن
من درآن سوی دیوار
زیر سایه ی بید مجنون
کنار گل های اقاقی و پیچک
در پس شور ترین ترانه ها
در باران بهاری
می خوانم برای تو
پر خروش ترین ارایه های دنیا را
بی نهایت ترین حال خودم
می خوانم برای تو
می خواهم به یاد داشته باشی
چه باشم
چه نباشم
میان تمام بودن ها و نبودن ها
نامت زنده...
دل خوشم با غزلی تازه ...همین کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است
قانعم بیش از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی کا کنارت بشینم کافی است
گله ای نیست ...من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی است
آسمانی !تو در ان گستره خورشیدی کن
من همینقدر که گرم است زمینم کافی است
من همین قدر...