عمری از کنار رودخانه می گذشتم و فقط سنگریزه های اطرافش پاهایم را آزرده می کرد و شکایت می کردم. ناگهان برگی از سپیدار از مقابل چشمانم گذشت، بر روی آب نشت و راه خود گرفت. نگاهم مسیر دور شدن برگ را می جست که متوجه موج روی آب شدم که بر رودخانه می جهد و فرو می ریزد و گاهی در برخورد با سنگ موانع می...