ما چو قدر وصلت ای جان و جهان نشناختیم
لاجرم در بوته هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
- عراقی
شب خوش و التماس دعا:gol:
: )
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
و لیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم
مدارا می کنم با درد چون درمان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
- مولوی
تو و آن حسن دل آویز که تغییرش نیست
من و این عشق جنون خیز که تدبیرش نیست
تو و آن زلف سراسیمه که سامانش نه
من و این خواب پراکنده که تعبیرش نیست
- فروغی بسطامی