بارالها، باز هم دست تو در کارست/از چه می گویی که کاری ناروا کردیم؟ در کنار چشمه های سلسبیل تو ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را حافظ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود بر «جوی» بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم چهر خود را در حریر مهر پوشاندی از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز نسیه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند سالها رخساره بر سجاده ساییدند از تو نامی بر لب و در عالم رویا جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند...
خود چه آسانست در آن روز هول انگیز روی در روی تو از خود گفتگو کردن آبرویی را که هر دم می بری از خلق در ترازوی تو نا گه جستجو کردن ! در کتابی، یا که خوابی، خود نمی دانم نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم تو به کار داوری مشغول و صد افسوس در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم خشم کن، اما ز فردایم مپرهیزان من که...
یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن که از بخت سیاهش نام «شیطان» بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود هر چه او می گفت، دانستم، نه جز آن بود این منم آن بندهء عاصی که نامم را دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم، یا نگویم، جای من آنجاست باز در روز قیامت بر من...
راه می بندی و می خندی به ره پویان در کجا هستی ، کجا، تا در تو ره جوییم؟ ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟ پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟ این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟ این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش، سراپا ناله های درد پس غل و زنجیرهای...
ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لب های شیطان را چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچین دست هایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شب ها که تا آوای او برخاست زانوانم بی تأمل در سجود آمد ای بسا شب ها که او از آن ردای سرخ آرزو...
راه ناپیداست، ما خود راهی اوییم ای مریدان من، ای نفرین او بر ما ای مریدان من، ای فریاد ما از او ای همه بیداد او، بیداد او بر ما ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود، موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود، خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم از چه می کوشیم تا خود چشم خود...
منتظر، برپا، ملک های عذاب او نیزه های آتشین و خیمه های دود تشنه قربانیان بی حساب او میوه تلخ درخت وحشی زقوم همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته ناز ده کس را شرار تازه ای در دل دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد...
خالق من او، و او هر دم به گوش خلق از چه می گوید چنان بودم، چنین باشم ؟ من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟ او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمه یی می...
تیره روحی، تیره جانی، تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لب های بی لبخند تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی میل او کی مایهء این هستی تلخست ؟ رأی او را کی از او در کار پرسیدی ؟ گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی ای بسا شب ها که در خواب من آمد او چشمهایش چشمه های اشک و خون...
رشتهء تسبیح و در دست تو می چرخیم گرم می چرخانی و بیهوده می تازی چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد با «خطا»، این لفظ مبهم، آشنا گشتیم تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتیم گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟ هیچ در این روح طغیان کردهء...
هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش در ره زیبا پرستانش رها کردی آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش گنبد مینای ما را پر صدا کردی چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی ما به پای افتاده در راه سجود تو رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان سرگذشت تیرهء قوم «ثمود» تو خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه چون گیاهی خشک...
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را عاصیش کردی او را سوی ما راندی این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله دیوی اینسان ساختی، در راه بنشاندی مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد با سرانگشتان شومش آتش افروزد لذتی وحشی شود در بستری خاموش بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش شعر شد،...
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ سایه افکندی بر آن پایان و دانستم پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم ، هیچ سایه افکندی بر آن «پایان» و در دستت ریسمانی بود و آن سویش به گردنها می کشیدی خلق را در کوره راه عمر چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا می کشیدی خلق را در راه و می خواندی...
من به دنیا آمدم بی آن که «من» باشم روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت ظلمت شبهای کور دیرپای تو روزها رفتند و آن آوای لالایی مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو کودکی همچون پرستوهای رنگین بال رو بسوی آسمان های دگر پر زد نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید میهمانی بی خبر انگشت بر در زد می دویدم در بیابان های...
آیا ناله ام ره می برد در تو ؟ تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را یک زمان با من نشینی ، با من خاکی از لب شعرم بنوشی درد هستی را سالها در خویش افسردم ولی امروز شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم یا خمش سازی خروش بی شکیبم را یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم دانم از درگاه خود می رانیم، اما تا من اینجا بنده،...
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز گر چه از درگاه خود می رانیم، اما تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر...
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد؛ آرامآرام..
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد..