سوم راهنمايي بودم صدام دورگه شده بود رفتم سرصف قرآن بخونم ميكروفن روبرداشتم مشغول خوندم شدم سيصدتا دانش آموزبهمراه ناظم ومديرهمه سكوت كرده بودندوگوش ميدادند كه يه دفعه اي صدام خروسك دادبچه هازدندزيرخنده منم وسط قرآن خوندن زدم زيرخنده اونم بااكو صدام توي كل مدرسه پيچيد كه يه دفعه ناظم اومدطرفم...