نتایح جستجو

  1. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    نامه پيرزن به خدا ! نامه پيرزن به خدا ! نامه پيرزن به خدا ! يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود: خداي...
  2. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    گداي نابينا !!!! گداي نابينا !!!! گداي نابينا !!!! روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه...
  3. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    ملاقات ما انسان ها با خدا ملاقات ما انسان ها با خدا ملاقات ما انسان ها با خدا ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را...
  4. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!! چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!! چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!! مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را...
  5. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    داستان کوتاه ساحل و صدف داستان کوتاه ساحل و صدف داستان کوتاه ساحل و صدف مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب...
  6. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    امتحان ارزیابی امتحان ارزیابی امتحان ارزیابی پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد. پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن...
  7. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    داستان خيانت زن و وفاي سگ داستان خيانت زن و وفاي سگ داستان خيانت زن و وفاي سگ نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابيدند...
  8. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    روز تبليغات روز تبليغات روز تبليغات يکي از سناتورهاي معروف آمريکا، درست هنگامي که از درب سنا خارج شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد. «خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات...
  9. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    راه بهشت راه بهشت راه بهشت مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي...
  10. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    درس زندگي درس زندگي درس زندگي آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست . آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود. آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي . آموخته ام...
  11. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    ازدواج جن با انسان ازدواج جن با انسان ازدواج جن با انسان کتاب دانستنيهايي درباره جن ، تا ليف حضرت حجته السلام والمسلمين حاج شيخ ابوعلي خداکرمي ماجرايي واقعي درباره ي ازدواج جن با انسان نقل شده که از اين قرار است: ماجرايي در تاريخ 1359 شمسي مطابق با 1980 ميلادي ماه آوريل بوقوع پيوست، که اهالي...
  12. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    داستان قشنگ شيطان ونمازگزار داستان قشنگ شيطان ونمازگزار داستان قشنگ شيطان ونمازگزار مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد...
  13. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    ماجراي ملا حسن و سيلي خوردن از دختري زيبا! ماجراي ملا حسن و سيلي خوردن از دختري زيبا! ماجراي ملا حسن و سيلي خوردن از دختري زيبا! حکايتي ديگر از از کتاب " اسرار اللطيفه و الکسيله " لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که : روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشان براي...
  14. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    عشق ''... عشق ''... عشق ''... زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه...
  15. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    داستان دو‌ دوست ‌صميمي داستان دو‌ دوست ‌صميمي داستان دو‌ دوست ‌صميمي دو‌ دوست ‌صميمي احمد و محمود دو دوست صميمي بودند كه در دهكده‌اي دور از شهر زندگي مي‌كردند. اين دو پسربچه همسايه ديوار به ديوارند و خانواده‌شان به كشاورزي مشغول بودند. پدر احمد آرزو داشت كه پسرش دكتر شود تا به مردم ده خدمت...
  16. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    داستان پير مرد داستان پير مرد داستان پير مرد يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف...
  17. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    انفجار زمان انفجار زمان انفجار زمان شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟! بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند...
  18. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    دستان دعا كننده دستان دعا كننده دستان دعا كننده اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت...
  19. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    سلام اميدوارم از اين داستان ها خوشتون بياد ;) (اگه شما هم داستان داريد بفرستيد) داستان كوتاه Short Story رنگ عشق دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه...
  20. O

    داستان كوتاه - بيا2

    سلام مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد...
بالا