نتایح جستجو

  1. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    دو دوست دو دوست دو دوست دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر...
  2. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    حكايت خورشيد و باد حكايت خورشيد و باد حكايت خورشيد و باد روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟ ديدند مردي در حال...
  3. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    دو نجات يافته دو نجات يافته دو نجات يافته يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند . دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه...
  4. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  5. O

    دمت گرم ، خيـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــي باحالي (همش و خوندي؟؟) [IMG] داستان كوتاه...

    دمت گرم ، خيـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــي باحالي (همش و خوندي؟؟) [IMG] داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  6. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  7. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  8. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  9. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  10. O

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555

    [IMG] سلام يه سر بيا اينجا داستان كوتاه http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555
  11. O

    سلام يه سر بيا اينجا [IMG] [داستان كوتاه][Short Story]...

    سلام يه سر بيا اينجا [IMG] [داستان كوتاه][Short Story] http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: :heart: :gol::gol:
  12. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    اميد اميد اميد RIGHT] در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند، از همسر، خانواده، خانه،...
  13. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    خانه ات آتش گرفته است خانه ات آتش گرفته است خانه ات آتش گرفته است مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد...
  14. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير...
  15. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    جرات تلاش كردن جرات تلاش كردن جرات تلاش كردن رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي...
  16. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    زيبايي رايگان است زيبايي رايگان است زيبايي رايگان است مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و...
  17. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    با موقعيتها چانه نزني با موقعيتها چانه نزني با موقعيتها چانه نزني در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟ سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا تيبريوس آنها را با...
  18. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    زرنگ ترين پير زن دنيا !!! زرنگ ترين پير زن دنيا !!! زرنگ ترين پير زن دنيا !!! يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و...
  19. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    سنجش كارايي سنجش كارايي سنجش كارايي پسر كوچكي وارد داروخانه شدكارتني را به سمت تلفن هل داد. روي كارتن رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش داد.پسرك پرسيد:خانم مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن ها را به من...
  20. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    شغل پسر کشيش... شغل پسر کشيش... شغل پسر کشيش... کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . يک روز که پسر به مدرسه رفته...
بالا