نتایح جستجو

  1. O

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;)...

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;) http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: ;) :gol::gol:
  2. O

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;)...

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;) http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: ;) :gol::gol:
  3. O

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;)...

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;) http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: ;) :gol::gol:
  4. O

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;)...

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;) http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: ;) :gol::gol:
  5. O

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;)...

    [IMG] سلام داستان هاي كوتاه جديد گذاشتم ، حتما يه سر بزن !!;) http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=197555 :gol::gol: ;) :gol::gol:
  6. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    ارزش چانه زدن ارزش چانه زدن ارزش چانه زدن در روم باستان, گروهي پيش گو به نام سيبل ها نه کتاب در باره آينده امپراتوري روم نوشتند.کتاب ها را نزد تيبريوس بردند. امپراتور پرسيد: قيمت اين کتاب ها چقدر است؟ سيبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر. تيبريوس خشمگينانه آنها را از خود راند. سيبل ها سه کتاب را...
  7. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    اشتباه ساده اشتباه ساده اشتباه ساده '' با چه ولعی می خونه! '' اولین جمله ای که گفت، این بود. چشمان اش گرد شد. مشتهایش را کنار پا گره کرد. گوشه های لب اش به پایین حرکت کرد. چین های روی چانه و کنار لب واضح شدند. '' چه سریع می خونه ... تو ماشین... کنار خیابون... تو پارکومتر هم پول ریخته ... یه...
  8. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    قورباغه ي بزرگ قورباغه ي بزرگ قورباغه ي بزرگ در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند. ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند اما هر دو، حواصيل ها و راكون ها با هم يعني ما يك...
  9. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    کافه گوگن کافه گوگن کافه گوگن تقريباً دو زمستان‌ گذشته‌ است‌ که‌ ناگهان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مى‌رسى‌ بهترين‌ راه‌ نجات‌ اين‌ است‌ که‌ تصميم‌ بگيرى‌ ديدت‌ را به‌ قضيه‌ عوض‌ کنى‌. به‌ جاى‌ اين‌ که‌ فکر کنى‌ ترکش‌ کرده‌اى‌، خيال‌ کنى‌ سرش‌ را گذاشته‌ زمين‌ و مرده‌ است‌ - به‌ همين‌ سادگى‌. اين‌ طورى‌...
  10. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    زمان زمان زمان زمان به شکل خارق العاده ای بزرگتر از ''آن'' اتفاق می افتد، بزرگتر ازآنکه به ''آن'' فکر کنی و آن وقت می مانی که چگونه این جریان ناخودآگاه در زندگی ات جاری شده و شکل گرفته. شکل گرفتن ''آن'' بدین گونه است که نمی توان به زمان وقوعش فکر کرد اگر بشود توی فکر آوردش، می شود این: شبی از...
  11. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    اقتصاد چيست؟ اقتصاد چيست؟ اقتصاد چيست؟ هرچه به اين دوست عزيزم گفتم جلسه ى سهامداران شركت فلان و بهمان به درد من نمى خورد به خرجش نرفت. گفت تو بايد همه جا را ببينى، تو بايد توى هر سوراخى سر كنى... از بس كه اصرار كرد گفتم باشه، بيا. آمد دنبالم. توى ماشين هم كه بوديم، جرّ و بحث ما ادامه داشت...
  12. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    بودا بودا بودا من تاريخ‌دان نيستم، اما بر تاقچه‌ي اتاقم يك رز سفيد هست كه هميشه به سوي مجسمه‌ي كوچك بودا خم شده است. من درباره‌ي بودا چيزي نمي‌دانم، فقط آفتاب كه برمي‌آيد مي‌بينم رز سفيد به سوي مجسمه سر خم كرده. شايد در قفسه‌هاي كتاب‌خانه‌ام كتابي درباره‌ي بودا باشد … اما به راستي هيچ...
  13. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    مي توانم يک ساعت از کارشما را بخرم ؟ مي توانم يک ساعت از کارشما را بخرم ؟ مي توانم يک ساعت از کارشما را بخرم ؟ مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود. - بابا! يک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتما. چه سوالي؟ - بابا، شما براي هر...
  14. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    مردی ميان سال و کوتاه قد مردی ميان سال و کوتاه قد مردی ميان سال و کوتاه قد توضيح صحنه : مردی ميان سال و کوتاه قد، بلوز و شلوار سفيد به تن دارد و موهای کوتاهش را به سختی دمب اسبی کرده. او کفش سياه و کمربندی مشکی دارد. پشت ميز کارش در کتاب فروشی نشسته - ميز، سمت راست صحنه در انتها [و به صورت...
  15. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    من عاشق آدم های پولدارم من عاشق آدم های پولدارم من عاشق آدم های پولدارم انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روي‌ دكمة سياه‌رنگ‌ روي‌ دستگيره‌. شيشة سمت‌ راست‌ ماشين‌ كه‌ تا نيمه‌ پايين‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شيشه‌. به‌ مردي‌ كه‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بي‌ ام‌ وي‌ انگوري‌رنگ‌،...
  16. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    از آشنايى با شما خوشوقتم از آشنايى با شما خوشوقتم از آشنايى با شما خوشوقتم هيچكس به‏ياد نمى‏آورد كه بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‏ها دو زوج كه هيچ‏كدام زن و شوهر نبودند به يك رستوران چينى رفته بودند كه پاتوغ‏شان بود. زن‏ها و يكى از آن دو مرد مدت‏ها پيش ازدواج كرده بودند و اكنون حتى خاطره...
  17. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    تاوان تاوان تاوان «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. ويل للمكذبين. الذينهم عن صلوتهم ساهون. الذينهم ...» باد چنگ مي انداخت ميان صفحه هاي قرآن كهنه يي كه خوانده مي شد بر گوري كه جواني يا پيري، چه مي دانم! هر كسي را، چه فرق مي كند. تازه در دلش جاي داده اند و پيرمرد مي خواند...
  18. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    کمبوجیه جهانگشای ایرانی کمبوجیه جهانگشای ایرانی کمبوجیه جهانگشای ایرانی کمبوجیه پسر بزرگ کوروش هخامنشی مردی شجاع و بی نهایت زیبا و قوی پنجه بود . پس از مرگ پدر به قصد آرام کردن غرب امپراتوری ایران که همواره دچار حمله یاغیان و شورشیان بود عازم مصر و آفریقا شد در سال ۵۲۱ (پیش از میلاد) گئومات...
  19. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ... دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ... دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ... دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته...
  20. O

    [داستان كوتاه][Short Story]

    دو خط موازي دو خط موازي دو خط موازي دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط...
بالا