آفرین رزالی تنها دختر شاد باشگاه.
اره چایی نبات هم خوبه زیر کرسی باشی و برف یه متری بباره...دی
خوب غصه نخور داشت حتی روزای بارونی هم تعطیل کرده بود مدرسه رو جای شما خالی...:biggrin:
ممنون رزا جان.:gol:
مرس منم خوبم.
شکر خدا که شما هم خوبی...آفرین همیشه سعی کن خوب باشی.
این خوب بودن یه دهن کجیه به بدی ها.:)
نه روت سیاه نباشه نویسنده و ناشرش خیلی وقته فوت کردن و تازه یه اثر هنری بعد از سی سال میشه عمومی...دی توجیح دزدی + :biggrin:
آره خوب نویسنده بهترین شگرد و با این سرما و برف و کلاغ بکار...
سلام رزالی خوبی؟
وقت بخیر.
بله قشنگ نوشته و وقتی این و خوندم فهمیدم من نمیتونم داستان بنویسم...دی
خب کتاب تو اون تاپیک آی ام جان زیاده....یه نیگا بنداز.
چشمهایش رو خوندی؟
برا پاییز خوبه چون راوی مسیر داستان تو پاییز نقل میکنه.
چه خبر؟
الان خونه نیستم...برا همین خواب و بیداری و زندگی از تریپ معمول زده جاده خاکی.
یه دو هفته این شکلیه بعد برمیگردم خونه...میوفته رو غلطک نرمال.
ممنون که به فکرمی عزیزم.
ولی چاره ای نی باید کمی تحمل کنی. منم دوس دارم ولی مجبورم.
:gol::smile:
خب فرض کن اگه نویسنده میخواست برا یوسف و آیدا هم فصل و آینده و گذشته تعریف کنه میشد مثنوی هفتاد من...دی
میدونی چه انرژی صرف کرده برا این کتاب...میتونی امتحان کنی یه داستان 1 صفحه ای بنویس با سه شخصیت و بعد با زبون هر کارکتر تعریف کن زمان و مکان و گذشته رو اینده رو ...
خیلی مشکله...
آره منم دلم...
سلام
آره تعدادشون برا منم آشنا میزنه...دی
خب ندیدی بعضی ها خوش شانسن...این یوسف هم مثل من شانس نداشت.:biggrin:
از ژنشون نبود از شیر خشک بود، که تاریخ مصرفش گذشته بود...دی عطاری اصل جنس
از شوخی گذشته کتاب و بخونی علاقمند میشی تا تموم کنی، پس لطفا ادامه بده.
[IMG]