برای دیدن چشمانت
برای لمس دستانت
برای با تو بودن
تا قیامت صبر خواهم کرد
فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها
یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود...
برای دیدن چشمانت
برای لمس دستانت
برای با تو بودن
تا قیامت صبر خواهم کرد
فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها
یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود...
در آغوشت که جا میگیرم ، عمیق تر گناه میکنم
من این جهنم را که هوای بهشتی دارد ...
با هزاران بهشت خدا که بی تو هوای جهنم دارد ، عــــوض نــمــیـــکـــنــــم ...!
چه لطيف است حس آغازي دوباره،و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...روز تو!روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک
این روز ها زل می زنم توی چشمانم
خودم را بهانه می کنم برای خندیدن
قدم می زنم پا به پای خودم
و دستم می گیرد دست دیگرم را
تا گم نشوم میان این همه
تنهایی...
دستفروشی روبروی معروف ترین مغازهء شهر نشسته بود و
گران ترین عطر ها را به یک پنجم قیمت آن مغازه می فروخت،
اما مردم از بیم تقلبی بودن
... ترجیح می دادند که جنس مغازه را بخرند....
آری ، عشق را هم اگر ارزان بفروشی هیچکس خریدارش نیست !!!