من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا میشناسم
من خود شیوه ی نگه چشم مست تو را میشناسم
دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو نگردان
دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته.
قول داده ام گاهی هرازگاهی؛
فانوس یادت را میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله، روشن کنم؛
خیالت راحت، من همان منم؛
هنوز هم در این شب های بی خواب و بی خاطره؛
میان این کوچه های تاریک پرسه می زنم؛
اما به هیچ ستاره ای دیگر، سلام نخواهـم کرد ...!