.... راستش را بگویم ، نمی دانم در آن قرارهای ملاقات شبانه ، در آن ساعتها شیرین اما عذاب آور ، در نور لرزان شمع جلو تمثال ، و در کنار بستر مادر بیچاره و مریضم، نمیدانم راجع به چی حرف می زدیم ... از هرچیزی که از خاطرمان می گذشت حرف می زدیم ، از هر چیزی که از دلمان می جهید ، دلی که می خواست...