مرغک سینه سرخ
انگاه که خورشید پنهان شده بود پشت ان سطل کلاه نمدی مترسک پیر وپلشت مزرعه غروب زده
وباد سوزناک طعم گس سرما را زوزه میکشید تا تاریکی را با ترس این ابر گناه به جا مانده از اعماق تاریخ در هم امیزد .
و اوای سقوط روشنی از دل دره سکوت با صدایی نامریی به گوش می رسید تا قفس قفس ازادی را...