دو تا دلداده بودند، يكى شان شب بود، آن ديگرى روز.
شب فكر مى كرد عاشق روز است و براى همين اوست كه بايد به ديدن روز برود، اما هر بار كه مى رفت، روز را نمى ديد.
اين شد كه نامه اى به روز نوشت و گفت: - بيا ببينمت
از آن ور، روز كه صداى شب را مى شنيد، هميشه مى رفت، اما شب هيچ وقت نبود.
از...