باز هم دلی شکست... چون چینی تنهایی سهراب...
باز هم کبوتری به یاد سنگ پرپرشد...
و یک درخت برای ماندگاری یک نام خراشیده...
به راستی که ضربدر زدن روی مثبتها چه آسان است...
من ناتوانم در آوردن روز... چراغم را هم شکستند...
اما انتهای من انتهای خورشید است...
حتی اگر نتهای سیاه درلا به لای رقص فرشتگان ریزید... باز هم نوری هست...
که من خواهمش یافت...
در بازی رنگها...
عشق هست...
زیبایی هست...
دوستی هست...
مرگ هست...
تنهایی هم هست...
اما مرا با رنگهای زیبای زندگی کار است...
آنچه در جعبه ی مدادهای رنگی خداوند است...