پوست انگشتانم
در عطشی نا شناخته می سوزد
عطش لمس لحظه های با تو بودن
و عطش کشیده شدن بر پیکر خاطره های رنگینت
این روزها دیدگانم مدام منتظر است
منتظر لحظه شکفتن نگاه عاشقانه ات
منتظر حس شاعرانه پشت پلک هایت
و منتظر نوازش آهنگین حضورت
به من نگاه کن
بگذار مستی سکر آور ظهورت
در مقابل دیدگان...