کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریستچگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟مگر می توان بود و ندید؟مگر می توان گذاشت و گذشت؟مگر می توان احساس را در دل خشکا ند؛ سوزاند؟چه بی صدا رفتیچه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف رااز بلبلک های باغ سراغت را گرفتمخبری نداشتندو خندیدند به حال...