نیامدنش را باور نمی کنم
غیر ممکن است
... او نیامده باشد
حتما، حالا
زیر باران مانده است
و نا امید و خسته
در خیابانها قدم می زند
من به باز بودن درها...
مشکوکم
مجهول مانده است درمن
هزار سوال ِ بی جواب
از باد
از باران
از آب
...از آتش
از سیبی که تبعیدیِ زمین ام کرد..
از تو که بی گفت و گو
تنها مخاطب چشمانم شدی
*عليرضا باقی
مسواکت را برداشتی...
حوله و لباسهایت را...
همه را برداشتی جز من...
چمدانت را بستی...
دستگیره در را مشت کردی...
و پرسیدی...
چیزی جا نگذاشته ام...
چرا...
غم رفتنت را جا گذاشته ای...