عکساتون خیلی قشنگ بود نوستالوژی کودکی.... باهم یه ساندویچ میخریدیم و میدادیم صاب مغازه نصفش کنه ....سوار2چرخه ترکم میشوندمش ودور کوچه خاکی میچرخوندمش ....وقتی سرشکستن پنجره همسایه فرار میکردم درخونه شما بود که همیشه برام باز بود ...اگر توی کارنامم توی دبیرستان تجدیدی بود اولین کسی که سعی میکرد...