روزي مردي از روي گرسنگي وبي پولي مجبور شد كوزه اي كه از 300سال پيش از اجدادش به يادگار برايش مانده بود را بفروشد و براي خود غذاو احتياجاتش را تهيه كند.
او كوزه را فروخت و از فروش اين كوزه كه يادگار آبا و اجدادش بود ناراحت بود.
حكيمي اورا ديد و گفت:غمگين نباش و از خدايي كه 300 سال پيش روزي تو را...