از آن روز که راز بوسه های مولا را یافتم، مهتاب کوچک من برایم عزیزتر شد. از آن روز صبح را با بوسه بر بازوان عباسم آغاز می کردم و شب را با بوسه پایان می دادم. از انگشتان کوچکش بوسه می گرفتم. آستین ها را تا بازو بالا می زدم و جای بوسه های علی و حسین را می بوسیدم. عباس کوچک من تبسم می کرد و من...