داستان کوتاه با قلم رضا بابایی
دوباره سلام. دوباره اشك. دوباره مرگ را نازكشيدن. دوباره...
كاش اينجا بودى. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها كه پدربزرگ مىنشست و در جنب و جوش ما گم مىشد.
اينجا هوا بارانى است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ كدام. اگر برف باشد، بهتر است...