داستان کوتاه با قلم مریم ضمانتی یار
در با صداى خشكى روى پاشنه چرخيد و باز شد. پا به حياط گذاشت و در را پشتسرش بست و به طرف چاه آب رفت. از چاه آب كشيد و وضو گرفت. حليمه متوجه آمدنش شد. بسختى از زمين بلند شد و به حياط آمد:
- سلام، چه شده به خانه آمده اى؟
- سلام، نبايد به خانه مى آمدم؟
-...