آورده اند که:
شب هنگام مریدی در شهر گذر همی کرد که به ناگاه دید چند حجره همی باز باشد و نوری به سرعت از حجره ای به حجره دیگر می گردد مانند ستاره ای دنباله دار!!!
با خشتکی پاره و انگشتی تا حلق در دهان مانده ایستاد و منتظر توقف نور شد. ناگه نور را دید که در گوشه ای کنار دیوار مانده! جلو رفت با...