نتایح جستجو

  1. ملیسا

    حریم عشق

    خانم مهرنژاد با صداي بلند خنديد وگفت: پس شما هر دو دچار يه درد هستيد نيكا با اندوه لبخند زد فنجان چاي را روي ميز گذاشت برخاست وگفت: خوب با اجازه شما هرسه از جاي برخاستند ومهندس گفت: باوركنيد ما ابدا راضي نيستيم شما تركمون كنيد - مي فهمم ، ولي شرمنده ام - خواهش ميكنم دختر عزيزم،...
  2. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت بیست و یکم : :gol: جلوي آينه نگاهي به صورتش كرد، بيمارگونه بنظر مي رسيد، ولي مسلما كسي چيزي نخواهد فهميد.آنها گمان خواهند برد كه او از پايش رنج ميبرد، البته بشرط آنكه مادر بتواند جلوي دهانش را بگيرد. صداي مادر را مي شنيد كه مي گفت: باز چشات قرمزه، ديشب خوب نخوابيدي؟ - اتفاقا خوب...
  3. ملیسا

    حریم عشق

    سكوتي آكنده از بهت وحيرت اتاق را پر كرد آن دو با تعجب به يكديگر نگاه كردند.نيكا دانست خبر آنچنان غافلگير كننده بود كه آنها را از هر اظهار نظري بازداشته براي همين هم خودش سكوت را شكست و گفت : چرا آنقدر تعجب كرديد ؟ البته عروس و داماد ما هنوز رسما صحبت نكردند ولي مسلما به توافق مي رسند چون فروزان...
  4. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا سرش را پايين انداخته بود. نمي دانست چه بايد بگويد بغض گلويش را مي فشرد ايرج با گستاخي برخاست وگفت: چي شد خانم اومدني شدي ؟ نيكا هم با سماجت فرياد زد: نه همه با تعجب به آن دو نگاه كردند. مازيار با آنكه هيچگاه در امور مربوط به خانواده همسرش دخالت نميكرد اين بار پا در مياني كرد وگفت: ايرج خان...
  5. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا اطاعت كرد .كيف را آورد و روي پايش گذاشت .كيانوش گفت: درش قفل نيست، بازش كنيد. او در حاليكه در كيف را باز ميكرد كه دستهايش از شدت هيجان مي لرزيد، كيانوش بازگفت: اگه مي تونيد پيداش كنيد، دوتا از عكسهاي نيلوفر توي اين كيفه. نيكا با دستپاچگي شروع به جستجو كرد ، ولي هرچه گشت عكسي نيافت. فكر كرد...
  6. ملیسا

    حریم عشق

    بیستم بیستم بیستم : :gol: كيانوش از داخل آينه نيكا را ديد كه به ماشين نزديك ميشود با سرعت از ماشين پياده شد در را براي نيكا گشود .او روي صندلي قرار گرفت.كيانوش در رابست وخودش نيز سوار شد بمحض آنكه نشست به نيكا نگريست .او لبخندي زد ، ولي كيانوش احساس كرد چشمانش پر از اشك است.آهسته پرسيد...
  7. ملیسا

    حریم عشق

    - پس لطفا بلند شيد و همراه من بيايد، مي ريم جايكه شما راحتتر باشيد نيكا از جاي برخاست و عصاهايش را به دست گرفت. برعكس آنچه كه تصور ميكرد كيانوش به كمكش نيامد وتنها راه را به او نشان داد . كنار قفسه هاي كتاب در كوچكي بود كه كيانوش آنرا گشود رو به نيكا گفت: بفرماييد سركار خانم نيكا عصا...
  8. ملیسا

    حریم عشق

    - اختيار داريد.......هر چي شما بفرماييد . حالا بگين ببينم چطور شد بسراغ از خاطر رفتگان اومديد؟ - دلم گرفته بود سري به خيابونا زدم گفتم شما رو هم زيارت كنم - افتخار داديد سركارخانم، اتفاقا كاري هم با شما داشتم، ميخواستم با پدرتون تماس بگيرم و از شما خواهش كنم در كار مهمي...
  9. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا بزحمت لبخندي زد و گفت: متشكرم. و بعد بطرف آسانسور رفت. صداي تق تق عصاها در سالن مي پيچيد و اعصابش را خراش مي داد ، اما هرچه ميكرد نمي توانست صداها را خاموش نمايد .بالاخره آسانسور ايستاد، چند لحظه اي منتظر ماند تا آسانسور به طبقه همكف رسيد و در آن باز شد و او داخل گرديد. خوشبختانه تنها...
  10. ملیسا

    حریم عشق

    ************************** سه روز بود كه نيكا بخانه منتقل شده بود . در اين مدت او روزي چندين مرتبه در حياط راه رفتن با عصا را تمرين ميكرد، اما كشيدن پاي گچ شده با آن وزن سنگين برايش دشوار بود. خانم رئوف مرتب به ديدارش آمده بود . ولي نيكا نه در 15 روزي كه در بيمارستان بود و نه در سه روز اخير...
  11. ملیسا

    حریم عشق

    - نه دايي درست ميگي، ولي اين ثروت با زمت بدست اومده با زحمت هم حفظ ميشه - آخه لزومي نداره، حفظ بشه بايد خرج بشه، بايد با اين پولها خوش گذروند. باز شدن درو ورود مهندس مهرنژاد و همسرش گفتگوي آنها را پايان داد ، همه به انتظار نفر سوم كه احتمال مي دادند كيانوش باشد به در خيره شدند. وقتي سبد گل سرخ...
  12. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت نوزدهم قسمت نوزدهم قسمت نوزدهم : :gol: نيكا از شدت درد فرياد مي كشيد پرستاربار ديگر فشارش را كنترل كرد و مايوسانه سري تكان داد وگفت: نميشه خانم فشارش پايينه، نمي تونم مسكن ديگه اي بهش بزنم . - يعني بايد درد بكشه - چاره اي نيست، درد بعد از عمل يه امر طبيعيه، در اين موردم...
  13. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا لحظه اي به چشمان خسته كيانوش نگاه كرد، برعكس لحن مطمئنش چندان محكم و استوار بنظر نمي رسيد. پروفسور پا درمياني كرد و گفت: خوب فعلا بهتره هر چه زودتر مريض عزيزمون رو آماده عمل كنيم، كيانوشم قول ميده بعد از عمل نيكا خانم حسابي استراحت كنه. - قبوله، قول ميدم - الان ميگم بيمار رو...
  14. ملیسا

    حریم عشق

    كيانوش به سنگيني و با نارضايتي از جاي برخاست و لحظاتي بعد ايرج چرخهاي صندلي نيكا را بحركت واداشت . وقتي بر روي صندلي اتومبيل قرار گرفت، براي آخرين بار به نماي زيباي ويلاي كيانوش يا بقول محلي ها قصر چوب وآينه نگاه كرد. كم كم تمام صحنه هايي كه برايش اتفاق افتاده بود مقابل چشمانش بار ديگر جان گرفت...
  15. ملیسا

    حریم عشق

    ولي چند لحظه بعد آنها ماشين سياه رنگ كيانوش را ديدند كه مقابل در ورودي ويلا توقف كرد. پس از اندك مدتي همه سرنشينان اتومبيل كنار شومينه نشسته بودند و خود را گرم ميكردند، لعيا عروسك بزرگي را كه كيانوش برايش خريده بود در بغل داشت و با آن بازي ميكرد ، مردها يكي يكي خريدهاي خود را از داخل بسته ها در...
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    منصور در حالیکه می خندید ، گفت: پس مال منو میخوای نه خودمو ، وروجک! این دوره زمونه فقط اسکن جونم باریکلا! دیگه چی میخوای ، جونم دیگه.......دیگه یه دل پاگ ، اما بعدها ایشاءا... اونکه از جون و دل ممنونم گیسو جان، تو خیلی قانعی .منو خجالت ندی بیا عرقت رو پاک کنم، عزیزم کمی تو چشمهای هم خیره...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    سلام بابا سلام، موضوع چیه؟ این چه بساطیه؟ معذرت میخوام بابا .کمی عجله کردم .حق با شما بود بهرام یک هفته س دلش رو خوش کرده می دونم، ولی من منصور رو دوست دارم . اشتباه کردم آخه من زنگ بزنم چی بگم دختر؟ اونا مهمون دعوت کردن .حالامهمونای خودمون هیچی ، ولی به اونا چی بگم؟ اگه برای شما سخته .از خواسته...
  18. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · یعنی چی؟ · یعنی همین دیگه .گفتن از منصور عذرخواهی کنین .گیسو بله رو گفته ومهمونا دعوت شدن تمام بدنم ضعف رفت .منصور بی رمق روی مبل نشست و سرش را میان دو دستش گرفت مادر هم با قیافه ای افسرده روی مبل نشست وگفت: فکر نمیکردم آقای رادمنش انقدر جدی و خوش قول باشن .اصلا نتونستم اصرار و اعتراض کنم...
  19. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    دستم را فشرد وگفت: منم دوستت دارم عزیزم. و در آغوشش بغضم را شکستم گریه نکن گیسو، خواهش میکنم موهایم را کنار زد و گفت: پس بهرام چی؟ من که نمی تونم دوتا مرد رو دوست داشته باشم، می تونم ؟ بهش حقیقت را می گم. هرچه باداباد تو مطمئنی برام دلسوزی نمی کنی؟ مگه تو دلسوزی می کنی؟ تو که همه چیز رو...
  20. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    از اتاق بیرون آمدم .پدر ومادر جون با هم صحبت می کردند. با دیدن من حرفشان را قطع کردند. سر میز نشستم وسه چهار قاشق باقیمانده غذایم را خوردم، ولی همه اش افسوس می خوردم که چرا عجله کردم، چرا منصور دیگر تقاضای ازدواج نکرد، چرا بی رحمی کردم .منصور دل شکسته بود، منصور به من نیاز داشت .ولی راست گفته...
بالا