پدر سراسيمه در راهروهاي بيمارستان بدنبال دکتر ميگشت...
_دکتر! دکتر ! چي شده !؟ بچم...!
_متاسفم! کاري نميشه کرد واقعا متاسفم!
_يعني چي!؟ مگه ميشه؟! اينجا بيمارستانه و تو هم دکتري، من بچمو از شما ميخام!
_ نميشه، نميتونم! نميشه، تجهيزات نداريم، برق نيست، دارو نيس هيچي نيس؛ نميدونم چرا اصلا خودمم...