قول بده كه خواهي آمد
اما هرگز نيا !
اگر بيايي
همه چيز خراب ميشود ...
ديگر نميتوانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم ...
من خو كردهام
به اين انتظار ...
به اين پرسه زدنها
در اسكله و ايستگاه ...
اگر بيايي
من چشم به راه چه كسي بمانم...
ماندهام
چگونه تو را فراموش كنم ...
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سالهايي را نيز كه با تو بودهام
فراموش كنم ...
دريا را فراموش كنم
و كافههاي غروب را
باران را
اسبها و جادهها را ...
بايد
دنيا را
زندگي را
و خودم را نيز فراموش كنم ...
قطارها فقط مسافر جابهجا نميكنند !
دلهايي را با خود ميبرند
و ميآورند ...
چشمهايي را به انتظار ميگذارند
واز انتظار درميآورند ...
گاهي هم از ريل خارج ميشوند...