يادش بخير ............
دستهامون كه از سرما مثل چغندر قرمز شده بود رو هي هااااااااا ميكرديم تا گرم بشه...
بعدشم وقتي ديكته داشتيم نميتونستيم بنويسيم اصلا انگار اين انگشتها مال ما نبود
از اون اول هم از ابراز علاقه به معلم هامون بيزار بودم
يادمه بچه ها چطوري كشته مرده اين معلم پرورشيهامون...