زبان خامه ندارد سر بیان فراق//وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال//به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم//به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال//که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به...
گفتی که گزیدهای تو بر ما//هرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجت//بر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپم//در سایهات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشته//چون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمم//مانند گهر میان دریا
داری سر ما سری بجنبان//تو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کردهای مرا...