نتایح جستجو

  1. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    ندارد عهد گیتی استواری چه خواهی کرد غیر از سازگاری
  2. امالیا

    هزاران گل برای گل نرگس(برای تعجیل در ظهور صلوات)

    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
  3. امالیا

    // ... به نفر بعدیتون یک شعر هدیه بدین ...\\

    امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم صحن...
  4. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    تا نباشی قطره دریا چون شوی یا نه ای گمگشته پیدا چون شوی
  5. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    دامنت از اخگر پندار سوخت آنهمه گل ز آتش یک خار سوخت
  6. امالیا

    هزاران گل برای گل نرگس(برای تعجیل در ظهور صلوات)

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  7. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
  8. امالیا

    [IMG]

    [IMG]
  9. امالیا

    [IMG]

    [IMG]
  10. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
  11. امالیا

    از درخواست دوستی شما ممنونم

    از درخواست دوستی شما ممنونم
  12. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    ترحمی که ز طوفان اشک و آه چو شمع در آب و آتشم از پای تا بسر بی تو
  13. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    تا دامن از مکن کشیدی ای سرو سیمین تن من هر شب ز خونابه دل پر گل شود دامن من
  14. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    تا به زندان بلا گردند زندانی چو خضر تشنه کامان را فریب از چشمه حیوان دهد
  15. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    ماهم از من دور گردد زان سبب دود آهم تا ثریا می رود
  16. امالیا

    مشاعرۀ سنّتی

    تا گزیند جای در چشم رقیب همچو اشک از دیده ما می رود
  17. امالیا

    عید مبعث مبارک

    ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد طربسرای محبت کنون شود...
  18. امالیا

    بشنو از ني چون حكايت ميكند...

    عمر من و انبوه غمت، سرشدنی نیست آن لحظه موعود، مقدر شدنی نیست فنجان ترک خورده ام و خاطره چای با طعم سرانگشت تو دیگر، شدنی نیست بال تو وپرواز من ای دوست محال است حال من و رفتار تو بهتر شدنی نیست بیگانگی عقل مسلم شده دیگر با عشق زبان بسته برادر شدنی نیست مردابم و جاری شدن از خاطر...
  19. امالیا

    بشنو از ني چون حكايت ميكند...

    تو در من به خواب رفته ای ! و من آشفته ام ...بیدارم با دردهایی که درنیمه های شب درجان نحیف من به فریاد نشسته اند و من به تماشا ...
بالا