وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی، ویرانه این قلب شکسته را امیدی تازه بخشیدی.
وقتی طنین صدایت کاشانه قلبم را پر کرد، روزگار خاکستری و شب های تاریک و
خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از یاد بردم.
وقتی چشمانت را که به وسعت دریا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی
و لبهای زیبایت برایم سخن...