هر روز تکراریست...
خسته ام از این غروب تلخ
از این همه های و هوی بیهوده
از این واژه های سرد
از این دوست داشتن ها
خسته ام از این حس ِ غریب
بوی تنفر گرفتم آنقدر دود سیگار نفرت را به سویم هاااا کردی
دیگر بریدم
میخواهم گریه کنم اما چه کنم که این لبخند تلخ را بر لبانم دوخته اند
حُکمم را بِـبُـر...