نتایح جستجو

  1. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    بزرگى گويد: مرا همسايه اى بود گناهكار و فاسق و فاسد و نابكار. هنگامى كه در سفر بودم از دنيا بيرون شد.چون من به خانه رسيدم، سه روز بود تا از دار دنيا رحلت كرده بود . با خود گفتم كه اكنون كه از نماز و تشييع جنازه اش محروم ماندم و از براى حق همسايگى، ساعتى بر سر تربت او روم. چون بر سر تربت وى...
  2. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مردى ثروتمند از دنيا رفت و ثروت فراوانش را دو پسرش به ارث بردند . يكى از پسران ، جوانى ديندار و خردمند بود . دنيا را مزرعه آخرت مى دانست و از ثروت خود به سود آخرت بهره مى جست . حقوق واجب اموالش را مى پرداخت ، به تهيدستان و بينوايان كمك مى كرد و به آن ها كار و سرمايه مى داد و خويشان و بستگانش را...
  3. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    در شهر مكه ، جوانى فقير مى زيست و همسرى شايسته داشت. روزى هنگام بازگشت از مسجد الحرام، در راه، كيسه اى يافت. چون آن را گشود، ديد هزار دينار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت. زنش به او گفت:" اين لقمه حرام است، بايد آن را به همان محل ببرى و اعلام كنى، شايد صاحبش پيدا شود."...
  4. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    سلمان فارسى دخترعمر را خواستگارى كرد . عمر با آنكه از بعضى تعصبات خالى نبود ، به حكم اينكه اسلام آن چيزها را الغاء كرده، آن را پذيرفت. عبدالله پسرعمر روى همان تعصب عربى ناراحت شد، اما درمقابل اراده پدر چاره اى نداشت، لذا دست به دامن عمرو بن العاص شد. عمرو گفت: چاره ى اين كار با من! يك روزعمروعاص...
  5. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    حكيمى بود از حكماى عرب كه او را شن خواندندى، و او در كمال دانش و وفور حكمت بر سر آمده بود، ولكن عهدى كرده بود كه او زنى در حباله نكاح خود آرد كه در دانش همتاى او نباشد. و چندانكه گرد جهان مى رفت و چنين جفتى مى طلبيد،البته به دست نمى شد(به دست نمى آمد) و همچنين درمحنت غربت روزگارمى گذرانيد. تا...
  6. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    شخصي نزد معتصم آمد و دعوي پيامبر کرد ، معتصم پرسيد : چه معجزه اي داري ؟ جواب داد : مرده زنده کنم ! گفت : اگر از تو اين معجزه ظاهر شود به تو بگروم . پس بدنبال درخواست مدعي ، دستور داد شمشير بسيار تيزش را آورند و بدست مدعي دهند . گفت : اي خليفه ! در حضور تو گردن وزير تو را بزنم و في الحال...
  7. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    عربي شترش را گم کرد ، سوگند خورد اگر آن را بيابد به يک درهم بفروشد . از قضا شترش را يافت اما دلش راضي نشد آن را به يک درهم بفروشد ، پس گربه اي به گردنش بست و فرياد زد : شتري به يک درهم با گربه اي پانصد درهم يکجا به فروش مي رسد ، عربي که از آنجا مي گذشت گفت : شتر ارزان قيمتي است به شرط آنکه...
  8. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    ظريفي با عربي همراه شد در آن اثنا از او پرسيد : چه نام داري ؟ گفت : مطر ، يعني باران . پرسيد : کنيت تو چيست ؟ گفت : ابوالغيث ، يعني پدر باران . پرسيد : پدرت چه نام دارد . گفت : فرات . پرسيد : کنيت او چيست . گفت : ابوالفيض يعني پدر آب روان پرسيد : نام مادرت چيست . گفت : سحاب يعني...
  9. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    جعبه اي پر از بوسه مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد...
  10. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    عشق چست؟ شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "استاد در جواب گفت:" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت...
  11. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    ابوسعید ابوالخیر به راهی میرفت دو کودک دید یکی فقیر و دیگری غنی کودک فقیر نان خشک با آب میخورد و کودک غنی نان و حلواطفل فقیر آن دیگر را گفت از نان و حلوایت به من ده آو جواب داد سگ شو تا تو را نان و حلوا دهم پسرک خم شد . چون سگان پارس کرد و آن دیگر او را نان و حلوا داد ابو سعید بسیار گریست و به...
  12. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد...
  13. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    دانشگاه استنفورد خانمي با "لباس کتان راه راه" و شوهرش با "کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز" در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به...
  14. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد به او گفت آیا سردت نیست نگهبان پیر گفت چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند...
  15. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    در آن هنگام از خلافت هارون الرشید که برمکیان در مسند قدرت بودند و بسیار مشهور و مقتدر مردی نزد هارون آمد و گفت من از خاندان برمکیان هستم حال از تو تقاضا دارم که مرا جزو این خاندان ندانی و میخواهم از آل برمک نباشم هارون بسیار تعجب کرد اما تقاضای او را پذیرفت مدتی بعد ستاره اقبال برمکیان افول کرد...
  16. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي...
  17. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساخل رسید مسافرین دور...
  18. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    وقتى صاحب عباد نان همى خورد با نديمان و كسان خويش، مردى لقمه‏اى از كاسه برداشت. مويى در لقمه او بود. مرد همى نديد. صاحب او را گفت: اى فلان! موى از لقمه بردار. مرد، لقمه از دست فرو نهاد و برخاست و برفت. صاحب فرمود كه باز آرديدش و پرسيد كه: اى فلان! چرا نان نيم‏خورده از خوانِ‏ ما برخاستى؟ اين مرد...
  19. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    وقتی کنعان را به مصر میبردند یوسف به استقبال پدر رفت هنگامی که به او رسید خواست تا از بارگاهش پایین بیاید و دست پدر را به احترام ببوسد اما لحظه ای اندیشید که این مردم مصر که نمیدانند این پیرمرد پدر من است چه فکری خواهند کرد اگر ببینند که عزیز مصر برای پیرمردی نابینا از بارگاهش پایین آمده و دست...
  20. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    از بزرگمهر پرسيدند كه چه چيز است كه اگر خداي تعالي به بنده دهد، هيچ چيز به از آن نباشد؟ گفت: خرد طبيعي. گفتند:اگر نباشد. گفت: ادبي كه آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده. گفتند:اگر نباشد. گفت:خوي خوش كه با مردمان به خوشي و مواسات رفتار كند و دشمن را به وسيلهء آن نگاه دارد. گفتند:اگر نباشد...
بالا