نتایح جستجو

  1. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    این یکی خیلی باحال هست اینو سفارشی بخونید زن نصرالدين مرد. ولي نصرالدين زياد ناراحت نشد. اما خرش كه مرد تا چند روز آه و ناله مي‌كرد. علت را پرسيدند. گفت: «زنم كه مرد، همسايه‌ها و دوستان جمع شدند و گفتند غصه نخور، يك زن ديگر برايت پيدا مي‌كنيم، ولي خرم كه مرد كسي همچين حرفي به من نزد.»
  2. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    يك شب نصرالدين ساعت يك بعد از نصف شب از خانه بيرون رفته بود و توي كوچه‌ها مي‌گشت. داروغه‌اي به او رسيد و پرسيد: «نصرالدين اين وقت شب توي كوچه‌ها چه مي‌كني؟» نصرالدين گفت:‌ «خواب از سرم پريده، حالا هر چه دنبالش مي‌گردم، پيدايش نمي‌كنم.»
  3. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين داشت موعظه مي‌كرد. شخصي از او مسئله‌اي پرسيد. نصرالدين گفت: «نمي‌دانم.» آن شخص پرسيد: «پس چرا بالاي منبر رفته‌اي؟» نصرالدين گفت: «من به اندازه علمم تا اينجا آمده‌ام، اگر مي‌خواستم به اندازه جهلم بيايم، به آسمان مي‌رسيدم.»
  4. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين به قبرستان رفته بود و سر قبري گريه مي‌كرد و مي‌گفت: چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي؟» رهگذري او را شناخت و جلو آمد و گفت: «نصرالدين تسليت مي‌گويم، اين مرحوم كيست كه اينقدر برايش گريه و زاري مي‌كنيد؟» نصرالدين گفت: «قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان...
  5. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    شخصي از نصرالدين پرسيد: «طالع شما در چه برجي است؟» نصرالدين گفت: «در برج گوسفند.» آن شخص تعجب كرد و گفت: «ما برج بره شنيده بوديم، اما برج گوسفند نه.» نصرالدين گفت: «ده سال پيش طالع من در برج بره بود، بعد از ده سال شده برج گوسفند.»
  6. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين پشت سر جنازه يكي از ثروتمندان با صداي بلند گريه مي‌كرد. پرسيدند: «اين مرحوم با شما نسبتي دارد؟» گفت:‌«نه» پرسيدند: «براي چه گريه مي‌كني؟» گفت: « براي همين»
  7. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.» اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد. نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.» مهمان گفت: «چرا شوخي مي‌كني، اين كه صداي خودت است.» نصرالدين گفت:‌ «خودت شوخي مي‌كني، من حرف نوكر...
  8. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر مي‌كرد. پرسيدند: «شكر براي چيست؟» گفت: «براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود كه خودم هم گم شده بودم».
  9. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    يك شب نصرالدين دير به خانه آمد. زنش در را باز نكرد. نصرالدين هر چه گشت جايي براي خوابيدن پيدا نكرد. ناچار نيمه‌هاي شب، در كاروانسرايي را زد. كاروانسرادار گفت:‌«كيست؟» نصرالدين جواب داد:‌ «جناب جلالت مآب اجل عالي اعظم اكرم نصرالديننصرالدين، عالم شهر، قاضي عزيز اين شهر نزول اجلال فرموده‌اند.»...
  10. psychic

    فروم رسمی دانشگاه علوم و تحقیقات فارس ( جدید)

    سلا محمد جان یه جواب کلی می دم به این پست آخریت چون یه قسمت هاییش مربوط به من بوده و فکر می کنم در شناخت من اشتباه کردی به طور کلی به همه ی قسمت ها جواب میدم: من خودم در حال حاضر توی 6 فروم عضوم ولی هیچ کدموشون خداییش مثل اینجا برام مفید نبوده شای دلیلش اینه بوده که هر کی میاد اینجا اهل درس و...
  11. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    يك روز نصرالدين اذان مي‌گفت و مي‌دويد. پرسيدند: «چرا ديگر مي‌دوي؟» گفت: «مي‌خواهم بدانم صداي اذان من تا كجا مردم را مستفيض مي‌كند.»
  12. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن اين صداي خوش محروم باشند.» از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي...
  13. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    نصرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او نخورد. نصرالدين گفت:‌ «آفرين» امير ناراحت شد. نصرالدين گفت: ‌«نه، آفرين را به آهو گفتم.»
  14. psychic

    فروم رسمی دانشگاه علوم و تحقیقات فارس ( جدید)

    اگر همون اول فکر می کردی بعد حرف می زدی اول نمی خواست معذرت خواهی کنی دوم کسی نمیومد ... دیگه خودت می دونی به هر حال دیگه بهتره این بحث تموم بشه موفق باشید
  15. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    عده‌اي در بيابان نشسته بودند و غذا مي‌خوردند. نصرالدين كه از آنجا مي‌گذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن. يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟» نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»
  16. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    حکاییت های ملانصرالدین حکاییت های ملانصرالدین سلام به شما دوستان اینجا فقط حکایت ها و داستان های ملانصرالدین رو برای شما دوستان قرار می دم:
  17. psychic

    **فال روز**

    من رو که داغون کرده هر روز استرس و تپش قلب و فکر و ناراحتی.تازه همه چی تموم شده اینجوریم:cry:
  18. psychic

    **فال روز**

  19. psychic

    فروم رسمی دانشگاه علوم و تحقیقات فارس ( جدید)

    بهتر نیست به جای این همه گیر دادن و سرزنش کردن و ایراد گرفتن دنبال این باشیم که برای بهتر شدن کارا باید چه کنیم؟ با حرفی که زدین و گفتین Host رایگان مشکلات امنیتی داره کاملا موافقم ولی بد نبود اگر نیما رو تشویق می کردین به ادامه کار و نهایتا رسیدن به یک Host شخصی؟ بعدشم شما یه جوری مسئله...
  20. psychic

    آرشیو معرفی اعضا

    اول از همه سلام دارم به شما دوست عزیز به شما خوش آمد می گم امید وارم که شاهد فعالیت های شما توی تالار It باشیم دوم اینکه وقتی می خواین یه مطلبی رو پست کنید دقت کنید غلط املایی نداشته باشید (واسه خودتون می گم قانون نیست);) سوم در مورد سوالتون: باید ببینید از بین 5 گرایش IT (شبکه و امنیت ...
بالا