يك روز كدخداي دهي به نصرالدين گفت: «نصرالدين تو بايد از ده بروي، مردم اين ده تو را نميخواهند.»
نصرالدين گفت: «حق با آنهاست، اما شما ميدانيد كه من هر جا بروم، به تنهايي نميتوانم ده درست كنم، اما مردم اينجا ميتوانند، چون تعدادشان زياد است. حالا بهتر نيست، من بمانم و آنها بروند؟»