تنهـایـی
تنهـایـی یعنی یه وقتهایی هست میبینی فقط خودتی و خودت !
رفیق داری همـــدرد نداری!
خانواده داری حمـــایت نداری!
عشق داری تکیــــه گاه نداری!
مثل همیــــشه همه چــــــی داری و ..
هیچــی نداری
تـنهایی درد دارد و فـریادها حرف
حـرف هایی که میخواهی بزنی
امـا این ” بـغض ” چنان گلویت را می فشارد که ترجیح میدهی لال شـوی . . .
مـن لـباس تـنهایی را به سـلیقه ی خود بر تـن کرده ام !
و زمـانی آن را در می آورم
که یک قـلب صاف و زلال در انـتظارم بـاشد . . .
آری تنهایی , گاهی می ارزد به خیلی چیزها...
از بـس که تـنها بوده ام
بـوی تـنهایی گرفته ام !
من این بوی غـمناک را ترجیح میدهم
به بـوی هم آغـوشی با این و آن
که فـقط جسمم را میخواهند ، آن هم بـرای چند سـاعت !
تـنها که بـاشم
کسـی نمیتواند آزارم دهد
کسـی جرئت نـدارد ” احساس ” و ” جسمم ” را به بـازی بگیرد . . .
تـنها که بـاشم
کسـی نمیتواند به...
و من آن را با تمام وجود در آغـوش میگیرم
صـورتش را بوسـه باران میکنم
سرم را بر روی سینه اش میگذارم
و این بـغض لعـنتی را رها میکنم !
اشـک میریزم ، زار میزنم
و تـنهایی هـیچ نمیگوید !
فـقط نگاهم میکند و لـبخندی محزون بر لبانش نقش میبندد . . .
من خیـلی وقت است که با ” تـنهایی ” انـس گرفته ام . . .
آیا تا حالا طـعم تنهایی را چشیده ای ؟!
راستش من شبانه روز تـنهایی را با یک فنجان اشـک نوش جان میکنم !
تـنهایی دوست خوبی ست
ساکت است ، حرف نمیزند و از همه مهم تر با وفا است ...
من هر شب گـناه میکنم ، گـناهی پر ز هـوس !
روی تخت دراز میکشم
تنهایی کنارم مینشیند