عزیزی افشین جان عزیزی..
ممنون واقعا این سر لطف به من و نوشته های ناقابلمه.. اهمیت دادنت مایه خوشحالیمه.. حتما که روزا و ماهای اینده بیشتر آشنا میشیم و این آینده رو ملموس تر میکنه برا هردومون در درک بیشتر
قربانت عزیز من هم بهروز هستم
هرروز در اول هفته با دردسری جدید برمیگردم اینجا..
واو چه توصیف زیبایی بود از لحظه طلوع.. کامل و با کلمات خوشگل... میتونی همین وصف زیبا رو در مورد یک احساس انسانی بیان کنی تا دلنشینترین لحظه های اون حس رو که انسانها تجربه کردند براشون یاداور بشی.. آدما باخوندنش سر به تحسین تکون میدن..
مرسی که...
سلام.. مرسی آه واقعا چی بگم من الان تازه با کلی دردسر رسیدم.. وسط شب میون پیکانی که نمیدونی ساده ترین دردش از این بود که چراغ روشن اومدم.. اگه دل به دریا میزدم و چراغ خاموش راه میپیمودم الان 2 ساعت پیش رسیده بودم..
راستی خیلی قشنگ بود... مرسی//
سلام میدونستی که من همین الان اومدم و آغشته به افکار روغنی ماشین پیکانم هستم؟
راستی دوباره سلام
میدونستی که من اگه اون عکس رو میدیدم یاد تو می افتادم اول... نه یاد خودم..
ممنون فرناز جان/شکلک لب افقی/
شبت چرا تااینجا طول کشیده.. تا این امتداد؟
واقعا ؟ یعنی دو دقیقه دیگه میرسی خونه؟
واللاح خونه شون بودم 4تن بودیم.. کلی حرف مفت زدیم و سیبزمینی مودار خوردیم بعدشم اومدیم خونه.. تو راه ماشین خاموش شد و تا 12 بیرون بودم دقیقا 1:30 علاف خیابونا بودم.. فکر کردم میام با کلی شرمندگی اونم که میبینم یوخ..
هن نمایشگا اوزون قول وئریپسن./.. من کلی...
حاجی حال نمیده که هم باید زد هم خورد ینه که به دعوا وجهه و شخصیت میده..
بعد از دعوا یه سیگار با پکای عمیق مثل تنفس شراره آتش توسط لوله بخاریه..
ای حاجی چند و چون رو خوب میدونی حیف که میدونش هنوز درست نشده..
باشه شرمنده از غفلت ///
من هم برم دانشگاه بازو... گئجه منتظرم مثل یه...
خدافظ...
راستی واسه اینکه دلت بسوزه بگم.. من تا 11 مهمون یکی از دوستامم البته خونشون نه بیرون..اوجور
آره من در یک نگاه عاشق این آواتارت شدم..چوخ گوزلدی
بینهایت.. خوش سلیقه ای...
ببین اگه نتونستی عکس رو برام بفرست تا برات تنظیمکنم بزرگتر دیده بشه..
قبلی هم محشر بود ولی خب این تا زمانی بود که این نبود..