وقتی بچه بودم پدرم می گفت : هر زمان خودت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی مرد شده ای. اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی ات را خودت باز کنی و آن را به پابرهنه ای ببخشی آنگاه مرد شده ای .
یه روز به وقت نوجونی میرسه وقت دل باختنو هم زبونی میگی به عشق اسیری اجازتو میگیری میخوای عروس بشی قشنگ ترین عروس دنیا میزاری همه ی عروسکاتو واسه ی ما
سلام دخی خوشجلمممم منو فراموش کردی؟:(