منم یکی اسادامون برامون گفتن توی ایستگاه اتوبوس همه ی صندلی ها پر می شه و اینشتین هم توی هون ایستگاه ایستاده بوده که پسرش از روی صدلی بلند می شه که جاش و به پدرش بده ولی اینشتین اصلا پسرش رو نمی شناسه ...
دیگه اینکه پسرش توی کتابخونه کتاب ها رو برگ می زده که متوجه یک چک با یک مبلغ نجومی می شه و...