:gol::gol::gol::gol::gol::gol::gol:
شب فرا رسید و سرو کله مهمونا یواش یواش پیدا شد پدرم مهمونی بزرگ و باشکوهی رو ترتیب داده بود فردای مهمونی با اینکه خیلی خسته بودم اما صبح زود بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه اماده رفتن به دانشگاه شدم در دانشگاه احساس غریبی میکردم کار ثبت نامم تا ظهر طول کشید قرار...