لردی بر کنار دریا بودی ، زخم ادمین داشت بر سینه اش و به هیچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز و جل علی الدوام و زار فیه القوام گفتی ؛ پرسیدندش که شکر چه می گوئی ، گفت : شکر آنکه بمصیبتی گرفتارم نه بمعصیتی.
گو مرا باز زند آن یار دلجو
ولیکن دل نیازد بر اخبار پیرجو
مرا در این...