روزی پیرجوی پاکدامن(ویرجین) در زیر درختی نشسته بود و تفکر همی میکرد ناگاه میوه ای از آن درخت کنده شد و برویش افتادو بسیار متعجب گشت..
لرد کبیر که مترصد این فرصت بود به کنارش آمد و پرسید ای مرد تو را چه میشود از افتادن یک سیب اینگونه متعجبی ای ای؟
گفت آخر من زیر درخت گلابی نشسته ام