سردم است
گویی در قطب یخ بسته ی افکارم
جوانه ای خیال روییدن ندارد!
تمام ثانیه های بی کسی
آوار شده بر شانه های بی طاقتم
نه
دیگر حتی قلم و شعر هم تسکین نیست
تمام شاخه های امید یخ بسته
همه جا سپید، سپید، سپید.........
زمستان یأس در برگهای دفترم حرف از فصلی تازه دارد
این
تازه ترین احساس من است...