یک سنت
یک سنت
پسر کوچکی، روزی در هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتری باشد.
او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48...
سخاوت
سخاوت
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.
پسر بچه پرسید :" یک بستنی میوه ای چند است ؟"
پیشخدمت جواب داد :" 50 سنت "
پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید :" یک بستنی ساده چند است ؟"
در همین حال، تعدادی از مشتریان...